تبليغاتX
طرب انگیز

تنم لهجه برگهای پاییزی افتاده روی زمین را گرفته ؛ در سرم هیاهوی یک عمر سی ساله بانگ برداشته ،

 آی مردم

هیچ جایی نیست که دمی آسوده تر از یک لحظه قبل ،

 بشود فریاد زد ؛ نه از سر درد ،

از عبور عبث خونی که نمی دانم از کدامین سرخرگ تنگ می گذرد که چنین پر هیاهو بانگ بر می دارد.

خسته ام

+ نوشته شده در 90/08/28ساعت 20 توسط . |

پاییز سرد و وحشتناک ،افتاده است به جان درختهای سبز ، شعله می کشد ، می سوزاند ، می میراند ، به همین سادگی ، تقویم را ورق می زنم ، شش سال از زمانی که در حوالی همین روزهای تلخ ، پاییز هزار رنگ تا آخر دنیا تلخ شد،  گذشت و من هنوز برای نبودنت دلتنگم.


+ نوشته شده در 90/07/13ساعت 21 توسط . |

تند راه می روم. عجله دارم. غذا را می گذارم روی اجاق و شعله را زیاد می کنم.می سوزد.ته می گیرد. "راز سایه" را گرفته ام دست، از یک ساعت پیش ، صدای استاد توی گوشم می پیچید "یا رحمن و یا رحیم" چند وقت است گرسنه ام. روزه اما نه، نمی توانم ، بیشتر از این نمی توانم ، نفسم را کنترل می کنم اما خوردنم را نمی توانم. مرا از پا می اندازد. غش می کنم. می خندد "رانیتیدین بخور هیچ اتفاقی نمی افتد".اما من می دانم می افتد.

"راز سایه" عجیب روی من تاثیر گذاشت ، بیشتر از "اوکجاست".رفته ام به بچگی ، به مدرسه دریکوند ، کلاس دوم ابتدایی خانم صدرزاده، به اینکه با کسی دوست نشدم.به جامدادی کاووسی که توی کیف من پیدا شد ، و من خبر نداشتم.به تراشی که زیر میز بود ،  گذاشتمش توی کیف کاووسی تا صاحبش آن را توی کیف کاووسی پیدا کند ، اما برای صاحبش مهم نبود. جنگ بود. مامانم گفته بود وقتی صدای آژیر را شنیدی باید بروی پناهگاه و به هیچ چیزی فکر نکنی. حتی به جعبه مداد رنگی ، آن روزها مهمترین داشته ام جعبه مداد رنگی شش تایی ام بود که بعد از گم کردن 10 بسته دوازده تایی ، جریمه شده بودم و باید از شش تایی استفاده می کردم، آژیر قرمز می زدند ، همه می دویدند ، کلاس ما طبقه دوم بود.گاهی فرصت رسیدن به پناهگاه نداشتیم. معلمها می دویدند و بچه ها، و گاهی نیمه راه آژیر سفید می زدند برمی گشتیم. گاهی صدای انفجار ، صدای آمبولانس ، بیمارستان ، پدربزرگ نشسته بود توی یک اتاق.زنان پیر و جوان با بچه های نوزادشان آمده بودند کوپن شیرخشک را تحویل می دادند ، شیرخشک "نان" می گرفتند. آنجا پستانهایشان را در می آوردند جلوی  خانمی که همکار پدربزرگ بود می دوشیدند ، اگر شیر نداشتند ، زودتر سهم نوزادشان را می گرفتند و می رفتند.مامانم گفته بود صدای انفجار شیر را خشک می کند.خواهر من هم برای همین شیرخشک می خورد ، اما بی دردسر.

رفتم به کلاس چهارم. بیمار شدم.پزشک گفته بود هیچ کسی نزدیکم نشود. خواهر و برادرم را بردند خانه پدربزرگ. آزمایش خون دادم، برای اولین بار، دکتر به مامانم گفته بود تا مشخص شدن نتیجه آزمایش باید همه زندگیم سوا باشد. اما مامانم می آمد مرا بغل می کرد تا خوابم ببرد و می گفت مامانها هیچ وقت مریض نمی شوند. فقط می توانستم ماهی بخارپز بخورم.بدون نمک بدون ادویه بدون هیچی. بدمزه بود و نوشیدنی فقط شربت عسل و کمی آب.دلم نان لواش می خواست و برنج دم کشیده ، مامان غذا نمی پخت. جواب آزمایش که آمد خیال همه راحت شد. توانستم برنج بدون روغن و بدون نمک بخورم ، رفتم مدرسه ، امتحان دادم در یک اتاق با کسی که آبله مرغان گرفته بود. مادرش فریاد می زد که دخترش را از آن اتاقی که من هستم بیرون بیاورند. من بغض می کردم.آخر مریضی ام مهم نبود.



+ نوشته شده در 90/06/04ساعت 20 توسط . |

دلم می خواست همین الان نشسته بودی همین جا روبروی من ، با هم چای می نوشیدیم.کمی برای هم شعر می خواندیم.کمی به فردا فکر می کردیم. به اینکه برویم دو جفت کتونی قهوه ای عین هم بخریم ، بپوشیم و تا آخر دنیا بدویم....

+ نوشته شده در 90/05/24ساعت 19 توسط . |

عروس می شوی عروسک من  و من موهای فرفریت را می اندازم روی دو تا شانه ات و چشم می اندوزم به نگاه معصومانه ات

چه زود بزرگ شدی عروسک من

+ نوشته شده در 90/05/23ساعت 20 توسط . |

 


www.irLearn.com> p>