تبليغاتX
طرب انگیز

امروز نمی دانم برای بار چندم.اما باز هم با گوش خودم شنیدم که یک نفر زیرابم را زد. آن یک نفر خیلی بیشعور است. البته شنونده بیشعورتر بود که نمی فهمید من صدایشان را می شنوم. و از همه آنها بیشعورتر این همکار بغل دستی.

+ نوشته شده در 88/08/19ساعت توسط . |

نمی دانم چند دقیقه لعنتی دیگر از این انتظار من باقی مانده. عقربه ساعت را نگاه می کنم. ساعت ۱۶:۲۱ دقیقه.باید ۱۶:۰۰ شروع می شد. نیامدند. چرا. همکارانم بی مسئولیتند. برایشان مهم نیست ساعت ۱۶:۰۰ نشد ۱۶:۳۰. مهم نیست.

نمی دانم چه اتفاقی دارد می افتد. نمی دانم.

+ نوشته شده در 88/08/17ساعت توسط . |

 

الان یکباره فرو ریختم

+ نوشته شده در 88/08/11ساعت توسط . |