تبليغاتX
طرب انگیز

 

نیمه شب است. باران تندی شروع به باریدن کرده است. آسمان زیبا است. کتاب شعر قشنگی خوانده ام و مست شده ام. با خودم فکر می کنم کجا بودم چه می کردم.

آهان یادم می آید. کار. ناهار .کباب کوبیده و یک نوشابه سیاه.کالری.ویتامین .غذا. غذا برای سالم ماندن. سالم ماندن برای زنده ماندن. زنده ماندن برای ...

زنده ماندن برای چه... نمی دانم جوابش را پیدا نمی کنم. حوصله ام سر می رود این چرخه همیشه سرم را به درد می آورد. به نوشته هایم نگاه می کنم که روی میز خاک می خورد. نوشته هایی برای تو. نمی دانم شاید برای همه. همه ای که یکی را گذاشته اند بالای سرت تا به تو بگوید چه بنویسی چه ننویسی. به چه فکر کنی به چه فکر نکنی. همیشه دستی هست که گوش تو را بپیچاند. همیشه دستی هست که پشت شیشه برایت شکلک در بیاورد. همیشه صدایی هست که بگوید پایت  را بگیر بالا.

-         اجازه

-         حرف نباشه

همین که گفتم تو باید بفهمی. داری در کنار آدمهایی زندگی می کنی که اگر به خاطرشان پایت را بالا بگیری باید آن یکی را هم بالا بگیری و وقتی زمین خوردی به تو کمک نمی کنند. آنها می خندند.خندیدن. این تنها کاری است که آدمها بلدند.

دلم می خواهد چرخه را بچرخانم. بیشتر فکر می کنم. بدن سالم برای کار. کار برای نان. نان برای سفره . سفره برای خانه. خانه برای آرامش. آرامش برای ... نه نمی شود همه چیز برمی گردد به زنده ماندن. و من نمی دانم زنده ماندن برای چه.

گوش می کنم دوباره صدای باران را می شنوم. جلوی آینه می ایستم خودم را نگاه می کنم. انگار بزرگ شده ام. اما به آن خوبی که آدمها می گویند نشده ام. نمی دانم. نمی فهمم. یا شاید نباید که بفهمم. بزرگ می شوی تو را می فرستند مدرسه. ابر و باد و مه و خورشید و فلک دور هم جمع می شوند تا یاد بگیری دو دو تا می شود ... راستی دو دو تا می شود چند تا؟ یادم می آید می شود چهارتا . اما این فقط قاعده ای روی کاغذ است. که یادمان دادند. بعدها که بیافتی توی سیاه چالهای زندگی می فهمی که باید باور کنی دو دو تا می شود ...

با خودم می گویم ولش کن هرچندتا که می خواهد بشود بشود اصلا چه اهمیتی دارد.

باران تند تر می بارد. و من خودم را برای قاب عکس روبه رویم لوس می کنم. پدربزرگم است. دارد می خندد. خنده اش جان دار است. تو چرا جاندار نمی خندی. نمی دانم. شاید برای اینکه یادم نداده اند.

بیرون پنجره یک مرغ مینا دارد بال بال می زند. پنجره را باز می کنم فرار می کند.نمی دانم  مرا ندید یا شاید دید ترسید. خوب آخرش چه. نمی دانم. نمی دانم باران مرا هم خیس کرده .صدای نوازش باران را حالا بهتر می شنوم. پنجره را می بندم حسابی خیس شده ام. حالا قطره ها را می بینم که می خواهند به هر زحمتی شده خودشان را برسانند این طرف پنجره ومرا خیس کنند. برایشان شکلک در می آورم و زبان درازی می کنم. اما... عکس خودم را می بینم که برایم شکلک در می آورد.

دوباره فکر می کنم. زندگی، تکرار خوشایندی است. این جمله شعار من است. برای وقتهایی که می خواهم رل آدمهای شاد را برای کسی بازی کنم. اما این فکرها مگر می گذارند. امروز خودم شده ام. خود خود خودم. همانی که دوست داشتی تا اعماق وجودش ر ا بخوانی .

هوا گرگ و میش است.اما باران هنوز دارد می بارد. می روم برای خودم یک فنجان چای می ریزم. چای داغ جای گرم. موسیقی آرام و دلنشین. صدای مردی که عاشقانه فکرهایم را می خواند. صدای مرد و همه فکرهای من رگه هایی از ترس دارند. ترس از چی. نمی دانم نمی فهمم شاید از همین قطره های باران که به هر زحمتی که شده می خواهند از لابه لای پنجره فلزی خودشان را به من برسانند. یا همان مرغ مینا که تا حس کرد تو آن نزدیکی هستی رفت. مرد می خواند.من نمی توانم جلویش را بگیرم، قطره های اشکم را می گویم.

باید بخوابم. بخوابم شاید خواب ببینم .توی خوابهای من همیشه مردی می آید. مردی که چتر دارد زیر باران می آید. مرد می رود. کجا . نمیدانم چه فرقی می کند خانه خودشان یا خانه کسی دیگر. مرد این بار هم می آید. و من نمی دانم خوابم دارم رویا می بینم یا بیدارم به خوابهای گذشته ام فکر می کنم. نمی دانم .

به خودم فکر می کنم. به اینکه من چرا یادم نمی آید امروز چند شنبه است. باران می بارد و من زیر باران مرد را می بینم .

-         ببخشید می شود بیایم زیر چتر شما.

می خواهم حرفهای دیگری هم بزنم اما به خودم می آیم. همه چیز را توی سیاهی مردمک چشمم گم می کنم. مرد را و آن چتر را و جاده ای که تا بینهایت زندگی ادامه داشت.

دستم می خورد به فنجان چای. دیگر بخارش توی دستم نمی نشیند. چای را دوباره عوض می کنم. دوباره می ایستم پشت پنجره باریدن باران را روی یاسمنهای توی حیاط نگاه می کنم. یاسمنهای زرد . تابستان ها زیر سایه اش می نشستم هندوانه قاچ می زدم.

خورشید دارد طلوع می کند. باران می بارد .می روم زیر چتر مرد می ایستم. با هم حرف می زنیم. تمام طول جاده ر ا. اما جاده انگار آب می رود. چه زود می رسیم. چه زود حرفهایمان ناتمام ماند. نمی دانم من چه حرفی با مرد دارم یا او برای من. نگاهم می کند نگاهش می کنم. او می رود من می روم. همین . تمام می شود. نواری که توی ضبط صوت بود را می گویم. نوار را برمی گردانم. دوباره همه چیز تکرار می شود دوباره من مست ترانه هایی می شوم که مرد برایم می خواند.و شروع می کنم دوباره فکر کردن. دوباره به تو فکر می کنم. این فکر کردن تمامی ندارد.حواست هست!

 

+ نوشته شده در 87/01/22ساعت توسط . |

این روزها هوا دونفره است. حالا بماند که یک نفرش نیست.
+ نوشته شده در 87/01/22ساعت توسط .