باز هم یک صبح دیگر. آسمان مهتابی است.
باران هنوز می بارد. نگاهم به فنجان چای می افتد که از دیشب روی میز مانده ، سرد
سرد است. مسواک . صبحانه. دیگر حالم به هم می خورد از این تکرار. کوچه خلوت و
ساکت. یک کوله پشتی پر از آذوقه برای یک روز بلند بهاری و یک جفت کفش زنانه پاشنه
بلند تق تقی که این وقت صبح ... حالا همه آنهایی که فال گوش ایستاده اند می دانند
زنی دارد عبور می کند. باران می بارد و من زیر بارش سهمگین باران صبحگاهی موش آب
کشیده می شوم. می رسم به تاکسی زرد و نارنجی که هر روز مرا تا آن ایستگاه متروک می
رساند و هر روز قیافه اش متعجب تر از روز قبل. مرد پیچ رادیو را می چرخاند. تاکسی پر
می شود از تکرار های هر روزه . آدمهایی که همیشه آن وقت صبح سوار همان تاکسی می
شوند و به تکرار من می پیوندند. کسی با موبایلش بازی می کند. کسی توی کیفش سراغ
پول خرد می گردد یک دویستی کهنه پاره پوره و یک اسکناس صد تومانی به درد نخور آن
وقت صبح مشکل همه را حل می کند. و من کوله پشتی ام را محکم توی بغلم می گیرم و این
چند دقیقه را می خوابم. خواب. یک کلمه که این روزها دست نیافتنی می شود گاهی. گاهی
پر از ترس گاهی پر از رویا . گاهی سرخوشم می کند و گاهی ...بگذریم نمی خواهم به
خوابهایم فکر کنم.
باران هنوز می بارد و من دوباره مرد را
می بینم. مرد زیر چتر ایستاده است و مرا نگاه می کند. مثل همیشه می خندد . می
خندم.
ببخشید می توانم بیایم ...
چرا پرسیدم خودم می دانم، می توانم بروم.
می روم. می روم زیر چتر او. می خواهم حرفی بزنم. حرفی که بشود این سکوت سهمگین را
با آن شکست اما مگر می شود. زبانم در دهانم نمی چرخد.
ببخشید شما شغلتون چیه ؟ او پرسید.
او یعنی همان مرد. همان مرد که در باران
آمد. او همیشه وقتی باران می بارید حرف می زد.
چه می خواهم بگویم. می خواهم بگویم
نویسنده ام یا توی یک شرکت یک کارمند دون پایه ام. او دوباره چیزی گفت.
من شاعرم
او یعنی همان مرد. همان مرد که در باران
آمد. او همیشه وقتی باران می بارید حرف می زد.
به فکر فرو می روم. شعر، قصه . چقدر به
او نزدیکم. شانه ام به شانه اش می خورد. زیر چشمی نگاهش می کنم. محو نگاهش که می
شوم دیگر چیزی نمی شنوم.
می خواهم حرفهای دیگری هم بزنم اما به
خودم می آیم. همه چیز را توی سیاهی مردمک چشمم گم می کنم. مرد را و آن چتر را و
جاده ای که تا بینهایت زندگی ادامه داشت.
حالا نمی دانم کدام روز است. یک روز بعد،
یک هفته بعد، یک سال بعد یا اصلا همان روز. با خودم می گویم دیگر از او نمی پرسم.
می روم زیر چتر او می ایستم و تا آخر دنیا می مانم. حتی اگر باران نبارد.
صدایی می شنوم " ایستگاه آخر
"
باید پیاده شوم. پیاده می شوم .اینجا
باران هست. جاده هست . خدا هم باید باشد. آن بالاها یا شاید به قول یکی همین
نزدیکی ها . اما مرد دیگر نیست.
آن مرد می رود.
من نمی رسم.
ان مرد تنها در باران می رود.
باز هم نمی رسم
آن مرد تنها در باران بی چتر می رود.
این جاده تا همیشه می رود. حتی اگر من
نباشم یا مرد. باران ببارد یا نبارد . مرد چتر داشته باشد یا نداشته باشد.
مانتو ام را به چوب لباسی آویزان می
کنم. یک چای داغ برای خودم می ریزم. و کنار پنجره ای می نشینم. نمی دانم چندمین
روز است که نشسته ام. روزهای زیادی نشسته ام و چشم دوخته ام به جاده ای که جز من و
خدا هیچ کسی توی آن نبود .
مدتهاست او را ندیده ام. چرا عجله
نکردم. چرا چرا چرا. خدای من چرا فقط یک روز دیگر یک لحظه دیگر ... و هزاران چرا ی
دیگر.
مثل همیشه برای هیچ چرایی جوابی ندارم. سرم
را تکیه می دهم به لبه پنجره و چشم می اندازم به کبوتران خیسی که از تراوش باران
می گریزند. می خواهم او را فراموش کنم. نمی خواهم به او فکر می کنم. می خواهم تمام
گوسفندان این آبادی را بشمرم و حتی گوسفندان آن یکی را و وقتی دیگر هیچ گوسفندی
نمانده بود اسبها را می شمرم. و حتی اسبهای آن یکی آبادی را و بعد تمام اسبهای
دنیا را و وقتی دیگر هیچ اسبی نبود...
آن وقت باید با خودم بگویم " آن
مرد خواب را از من دزدید. آن مرد وقتی باران می بارید خواب را از من دزدید. آن مرد
وقتی باران می بارید با چتر امد و وقتی باران می بارید بی چتر رفت.
حالا نشسته ام در اتاق خودم و این نوشته
ها را برای خودم می خوانم. آنقدر نوشته ام که می شود یک کتاب از دل همه اش بیرون
کشید کتابی با عنوان زنده ماندن برای چه؟
مرد آمد . باران بارید. مرد رفت . وقتی
باران دوباره می بارید. و من تمام طول شب گوسفندان را شمردم و حتی اسبها را و
ماندم. تنها بی مرد، بی چتر ، بی خواب وقتی
باران هنوز می بارید.
من ماندم حتی وقتی مرد رفته بود. من بودم
. و حالا می توانم بگویم مرد باشد یا نباشد زندگی هست. من هستم. باران هست. حتی اگر
هیچ چتری نباشد. و هیچ شانه ای و هیچ نگاهی که بشود ادم را مبهوت کند.
دارم به همین ها فکر می کنم که صدایی می شنوم. صدای خواهرم را که ذوق زده مرا به پشت پنجره فرا می خواند. خواهرم اشاره می کند به درختهای توت . به توتهای صورتی روی درخت. به یاسمنهای حیاط به مورچه هایی که توی باغچه لانه کرده اند
و من با خودم تکرار می کنم
همه دلایل زنده بودن را... اما مگر تمام می شوند.
به مناسبت تولد یک دوست
اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست تنهایی ات کوتاه باشد ،
و پس از تنهایی ات نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید
اما اگر پیش آمد بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو می کنم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزو می کنم دشمن نیز داشته باشی
نه کم نه زیاد
درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند
و دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا زیاده به خود غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کار ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
و کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی
و اگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگر پیری تسلیم نا امیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد
امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی و به آواز
یک سهره گوش کنی
امیدوارم دانه ای هم بفشانی در خاک
هر چند خرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیاز
داری
و سالی یکبار پولت
را جلوی رویت بگذاری و بگویی: " این مال من است "
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است .
در پایان
اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
و اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشستم ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
همه این شعر را اینجا کپی پیست کردم چرا که بگویم باز هم جمعه است. و هیچ کسی به خانه ما نمی آید و ما هم هیچ جایی نمی رویم. نشسته ایم توی خانه امان دلمه بهاری می پیچیم. به یاسمنهای توی حیاط نگاه می کنیم صدای تلویزیون را کم می کنیم هیچ نواری توی هیچ ضبطی نمی گذاریم. بلند بلند نمی خندیم. داد و هوار سر هم نمی زنیم. هر کاری هم می کنیم یک نفر می گوید : هیس
آخر ما در خانه امان یک کنکوری داریم.
از همه اینها گذشته دو روز است از خوردن چای منعم کرده اند. از شما چه پنهان خوردم اما خیلی کم. حالا هم توی این عالم بی کسی و تنهایی و غربت دلم یک فنجان چای داغ می خواهد با یک نان خامه ای و یک فیلم که سوپراستارش مونیکابلوچی باشد.